دون تردید، اندیشه خلق الساعه نخستین بار به واسطه این مشاهده عموماً غیردقیق مطرح گردید كه چگونه برخی انواع «نازل» حیات در محیط هایی مانند خاك، آب و به ویژه مواد آلی در حال فساد پدیدار می گردند. این اندیشه از دیدگاه رایجی كه ظاهراً تجربه روزمره آن را تأیید كرده است

نظریه خلق الساعه از نظریات آسمانی جناب ارسطو می باشد اما متاسفانه مادیگرایان و پیروان علوم مادی آنرا نتوانستند درک نمایند لازم است فقط عرض کنم نظریه خلق الساعه در فلسفه همان معجزه در کتب دینی و آسمانی است ولی مادیگرایان این را قبول نمی کنند این جانب به اختصار عرض می نمایم که می توانید به کتاب تفسیر المیزان جلد 1 در مورد معجزه رجوع نمایید.

این نظری بود كه در پست"آزمایش پاستور و ابطال قطعی نظریه خلق الساعه" توسط بیننده ی محترمی داده شده است.این مطلب مرا برآن داشت تا جستجویی اینترنتی در این زمینه داشته باشم ، آنچه در ذیل می خوانید ماحصل این جستجو است:

خلق الساعه اندیشه ای است كه براساس آن، حیات از منبعی غیر از ارگانیسمهای والد موجود و از لحاظ ژنتیكی مرتبط حاصل می گردد. علاوه بر این، دو تفسیر عمده آن با عنوان نازیست زایی(1) یا ایجاد موجودات زنده از ماده غیرآلی و دگرزایی(2) یا پیدایش موجودات زنده از ماده آلی، اعم از جاندار و بی جان، اما بدون شباهت یا پیوستگی ژنتیكی، تعریف خواهد شد.

بدون تردید، اندیشه خلق الساعه نخستین بار به واسطه این مشاهده عموماً غیردقیق مطرح گردید كه چگونه برخی انواع «نازل» حیات در محیط هایی مانند خاك، آب و به ویژه مواد آلی در حال فساد پدیدار می گردند. این اندیشه از دیدگاه رایجی كه ظاهراً تجربه روزمره آن را تأیید كرده است، فقط با بررسی اندكی وارد علم یونان باستان گردید. علی القاعده، متفكران باستانی مایل بودند انتشار تمام آن گونه های نباتی یا حیوانی را كه دشواری تحقیق ایشان را از گذشته جنسی آنها بی خبر نگه داشته باشد، به این یا آن علت خودبه خودی نسبت دهند. تكوین حیوانات(3) ارسطو وضعیت علم را در قرن چهارم پیش از میلاد منعكس ساخته است كه می گفت انواع صدف ها، اسفنج ها، شپش ها، مگس ها، پشه ها و برخی از نباتات، مستقیماً از عناصر گوناگون آلی یا غیرآلی نشئت می گیرند. هرچند خلق الساعه به خوبی در نظریه علیت ارسطو قرار نمی گیرد، وی ترجیح می داد در مورد واقعیت آن تردید نكند بلكه آن را رویدادی «مبهم» بداند كه از آن روی كه خارج از فرآیندهای منظم طبیعت قرار می گیرد، كاملاً معقول است كه مخلوقاتی «ناقص» ایجاد نماید. تاریخ طبیعی(4) پلینی نشان می دهد كه علم به این موضوع تا قرن اول میلادی پیشرفت چندانی نداشته است. این كتاب ما را مطلع می سازد كه كرم ها و كرم های شب تاب از شبنم روی برگ های كلم، پشه خانگی از چوب مرطوب، لارو از گوشت در حال فساد، بید از لباسهای پشمی، ماهی كولی از كف دریا، موش از لای و لجن رودخانه و... زاده می شود. مكتوبات عمومی- در تمایز با مكتوبات علمی- كه اعتقادات رایج تری را بیان می كنند، تعداد بیشتری از گونه ها را عرضه می كنند كه زاده شدن آنها خودبه خودی انگاشته می شود و مواردی كه شرح می دهد، اغلب خیال پردازانه تر هستند. از میان موارد مطلوبی كه قادر به ایجاد زندگی تلقی می شدند، چوب، موی جانوران، آشغال، مدفوع، آب راكد، عرق خشك شده، كاغذ و جسدجانوران بزرگ بود كه این رده آخر به ویژه الهام بخش برخی از خیالات عجیب و غریب در دوران باستان بود؛ مثلاً اینكه گندیدگی موجب تولید زنبورهای سرخ در لاشه اسب ها، زنبور و سرگین غلتان در الاغ. عقرب در كروكودیل، ملخ در استر و زنبور عسل در گاو می گردد. گاهی مهره داران هم به طرزی ناپذیرفتنی در میان این مخلوقات قرار می گرفتند، همان گونه كه در این تصور دیده می شود كه قورباغه از باران، و مار از مغز حرام انسان حاصل می گردد، دیده می شود! شواهد موجود نشان می دهد كه، هرچند خلق الساعه در دوران یونانی- رومی به طور یكپارچه به عنوان اصلی طبیعی پذیرفته شده بود و در مورد بسیاری از گونه ها بدان متوسل می شدند، درباره موارد خاص یا شیوه عملی كه فرض می شد به وقوع می پیوندند، توافق اندكی وجود داشت. چنین اندیشه ای، به واسطه خصلت خود، به ناگزیر می بایست دچار تغییر شكل و كاربردهای دلبخواهی شود.

روایت خاصی از خلق الساعه كه در بلندمدت از اهمیت بسیار بیشتری برخوردار می گردد، در سنتی نظری یافته می شود، كه كیهان شناسان ایونی آغاز كردند و به تشكیل اولیه تمام موجودات زنده بر روی زمین می پرداخت. آناكسیماندر و آناكسیمنس تصور می كردند كه در آغاز، هرگونه ای از لجن دریاهای نخستین و به واسطه عمل زندگی بخش گرما و هوا به وجود آمده است. این نظریه نازیست زایی نخست را امپدوكلس تعدیل كرد كه می آموخت كه تمام مخلوقات به تدریج از تركیب اتفاق چهار عنصر تشكیل دهنده كل طبیعت، تكوین یافته اند. دیدگاههای مشابهی در مورد ظهور انسانها و جانوران از «شكم زمین» یا از لجن اولیه گرم شده به وسیله خورشید در فلسفه اپیكور جایگاهی منطقی یافت. بدون تردید، لوكرتیوس آنگاه كه در درباره طبیعت می سراید كه «مادر زمین» بسیار پیش از این در حالی كه تمام گونه های نباتی و حیوانی از جمله خود انسان را در جوانی خویش و بلاواسطه از گوهر خود آفریده بود- قدرت خلاقه ای كه در سنین پیری و خستگی آن هنوز آثاری از ایجاد مشابه برخی اشكال نازل زندگی از آن باقی مانده بود- دقیقاً این وجه مهم از اتمیسم را خلاصه می كند.

هرچند، نظریه مبدأ ماتریالیستی برای تمام موجودات حمایت «تجربی» خود را از دیدگاههایی می گرفت كه در آن زمان در مورد خلق الساعگی بسیاری از گونه های موجود غالب بود، اما این باور گسترده و ساده دلانه در مورد خلق الساعه زیستی خود كمتر از آنكه نتیجه عادات فكری طبیعت گرایانه باشد، حاصل عادات فكری انیمیستی بود. به هرحال این در توافق با بی خبری نسبی باستانیان بود كه تمام فرآیندهای طبیعت از قوانن اكید و یكنواخت تغییر فیزیكی تبعیت می كنند. بنابراین، اندیشه خلق الساعه منطقاً تا زمانی كه به واسطه تحول علمی در قرن هفدهم طبیعت سرانجام از صفات انیمیستی و قوای اسرارآمیز خود عاری خواهد گردید و نظام روابط دقیقاً تعیین شده میان علت و معلول تلقی خواهد شد، مورد چالش قرار نخواهد گرفت.

خلق الساعه به رغم كاربردهای ضددینی آن رد اپیكورگرایی، با استقرار مسیحی با بی مهری خاصی روبرو نگردید. از آنجا كه خلق الساعه را معمولاً امری طبیعی تلقی می كردند، آبای كلیسا به جای تقبیح آن به مثابه امری غیرمذهبی مایل بودند آن را با اهداف خود تطبیق دهند. مثلاً لاكتانتیوس آن را در اثبات توالد و تناسل غیرجنسی در طبیعت در مقابل مشركانی ارائه كرد كه در امكان طبیعی زایش از باكره تردید می نمودند. سن اگوستین كه در شهر خدای او خلق الساعه به تبیینی تفسیری تبدیل گردیده، در «مسیحی سازی» آن نقش عمده ای داشت. وی بر آن بود كه با اشاره به اینكه گنجاندن «نه مخلوقات بسیار كوچكی مانند موش و مارمولك و ملخ، سوسك، پشه و مگس و مانند آنها» در میان گونه های گردآمده در كشتی نوح غیرضروری بود به این داستان اعتبار بیشتری ببخشد، زیرا برای ماندگار ساختن تمام اشكال حیات پس از طوفان، «نیازی نبود كه آن مخلوقاتی كه بدون اتحاد دو جنس از اشیاء بی جان یا از فساد آنها زاده می شوند، در كشتی باشند». توسیع این مفهوم به اگوستین امكان داد تا به ایراد دیگری در مورد حقیقت تاریخی توفان جواب دهد كه توسط كسانی مطرح می گردید كه درست در نمی یافتند كه تبیین حیواناتی كه در كشتی نوح از توفان محافظت شدند چگونه می تواند توزیع بعدی آنها را در جزایر دوردست توضیح دهد. او از جمله شیوه هایی كه ممكن بود این حیوانات به آن جزایر رسیده باشند، می گفت «آنها، مانند آفرینش نخست خود از خاك ایجاد شدند، آنگاه كه خدا گفت: حیوانات زنده را از خاك آفریدم.» بدین ترتیب، در تلفیق اگوستین، بین خلق الساعه نخستین تمام گونه ها و آموزه كتاب مقدس در باب آفرینش آنها به دست خدا تضاد اساسی وجود نداشت؛ برعكس، حكم خداوندی، در غیاب والدینی از پیش موجود، همتای مبدأیی خودبه خودی بود. قرن ها بعد، توماس آكویناس نیز توانست در بنای جامع الاهیات مدرسی خود جایی برای خلق الساعه پیدا كند. در واقع، در دوران روشنگری و در شرایط فكری بسیار متفاوتی بود كه تناقض نهان در معانی طبیعت گرایانه و مسطور در كتاب مقدس دربارة خودبه خودی خلاقه با پیامدهای دوررس آن سرانجام آشكار گردید.

نظریه خلق الساعه كه اصول مسیحی برای آن منعی قائل نبود و از پشتیبانی بزرگترین متفكران علمی و فلسفی دوران باستان نیز بهره مند بود، در طول قرون وسطی و در واقع تا قرن هفدهم، جذابیت و اعتبار خود را از دست نداد. در دوران رنسانس، به واسطه احیای نظریه های انیمیستی طبیعت، به بلندای بخت خود دست یافت. از میان كسانی كه در آن زمان در نوشته های خود از این نظریه به نحو مثبتی پشتیبانی می كردند، پاراسلسوس و امبروز پار،جی و كاردانو، ا.سزالپینو و فرانسیس بیكن بودند. جادوی طبیعت جی.دلاپورتا، خلاصه ای از معرفت علمی كه وسیعاً خوانده شد و به رواج آن تا اواخر قرن شانزدهم گواهی می دهد، خلق الساعه را برمبنای بحثی از آن در فهرستی بلند از افراد مؤثر- حتی غیرمحتمل ترین ایشان- كه تا دوران باستان به عقب بازمی گشت، واقعیتی غیرقابل تردید می دانست. شاید در قرن هفدهم، سرسخت ترین مدافع آن وان هلمونت بود: دانشمندی كه جز در این مورد شایسته احترام پسینیان خود است، وی معتقد بود كه حشرات موذی به وسیله میزبانان خود به وجود می آیند و قورباغه و حلزون و حلزون صدف دار و مانند آنها به واسطه بوی ماندگی مرداب ها ایجاد شده اند. یكی از دستورالعمل های وی برای ساخت مخلوقات زنده، مشهور است: پارچه پوسیده ای كه همراه با دانه های گندم در ظرفی انباشته شود، پس از ده روز موجب تولد موش خواهد گردید! شایان ذكر است كه تا این اواخر، آنهایی كه درباره موضوع بحث می كردند، علی القاعده، به خود زحمت نمی دادند تا میان نازیست زایی و دگرزایی تمایزی قائل شوند. ظاهراً برای آنان آسان بود كه پیدایش ناگهانی حیات را از مواد غیرآلی مانند گل و آب را به مثابه استنتاج غیرتولیدمثلی از ماده آلی، اعم از زنده یا مرده بدانند.

اما در كنار دوام خطاهای دیرینه، قرن هفدهم شاهد تحولات جدیدی در علم- به ویژه عزمی فزاینده به مشاهده مستقیم و تجربی عالم طبیعت- بود كه مقدر بود به رد نهایی خلق الساعه، دست كم در معنای سنتی آن، منتهی گردد. می توان گفت كه عمل فیزیكی ایجاد جانوران (1651) نوشتة سرتوماس هاروی، نماینده نگرش نوین بوده است. از آزمایش های متعدد بر روی مكانیك تولیدمثل گونه های حیوانی مختلف، وی نتایجی گرفت كه در گفتة مشهور وی ممثل شده است: Omne vivum ex Ovo. به رغم این فرمول اطمینان بخش، هاروی خلق الساعه را قطعاً رها نكرد، زیرا فهم نسبتاً مبهم وی از «اووم» و «امنه ویوو» وی را از گسست از باور هنوز جاری در مورد پیدایش برخی اشكال نازل حیات از تعفن، باز می داشت. با این همه، نظریه اویستی هاروی، در كنار روش دقیق- و در حال افزایش دقت- در فیزیولوژی كه خود وی برای اعتبار بخشیدن به آن چنین تلاش كرده بود، با برجسته سازی كشف «تخم های» متعلق به هرگونه حیوانی، مسئله تولیدمثل را در پرتوی نوین مطرح ساخت. بدین ترتیب، شعار وی الهام بخش تحقیقات فرانچسكو ردی گردید كه صحت آن در مقیاسی بشدت بزرگتر تأیید نمود.

كتاب فرانچسكو ردی، با عنوان Esperienze intrno assa generazione degl/insetti(1668)، نخستین تلاش شناخته شده در زمینه قرار دادن اندیشه خلق الساعه به عنوان موضوع انتقاد تجربی است. آزمایش های وی كه از سادگی و شفافیت برخوردار است، دربارة پشه بوده است- حشره ای كه همه تقریباً یك صدا بر این بودند كه از تعفن پدید می آید. وی نشان داد كه هرگاه نمونه ای از مادة آلی، مثلاً گوشت، با تنزیب از محیط اطراف محافظت شود، هرقدر هم كه بگندد، نمی تواند كرم حشره ای ایجاد نماید. ردی دریافت كه تحت این شرایط، پشه ها تخم خود را روی پوشش تنزیب می گذارند، چیزی به جز لارو پشه نیست كه از تخم هایی كه والدین شان گذاشته اند، بیرون می آیند. ردی آزمایش های خود را با حشره دیگری كه تصور می شد به طور خودبه خودی به صورت مگس پدیدار می شود، تكرار نكرد، زیرا ظاهراً انجام این كار را ضروری نمی دانست. به پیروی ازحكم مشهور هاروی، او نیز فرض را بر این گذاشت كه آنچه در مورد پشه ها صدق می كند لابد در مورد دیگر حشرات نیز درست است و تمام آنها به نظر وی، نوع خود را به طور نظم به وسیله تخم هایی بازتولید می كردند كه اغلب در مكان هایی كه گذاشته می شد كه مردم را به غلط به این اندیشه هدایت می كرد كه گندیدگی فی نفسه دارای نیروی مولداست. اما، ردی این قیاس را برمبنایی كاملاً منسجم به كار نمی بست. نظریه خلق الساعه كه هم چنان تأثیر خود را بر ذهن وی حفظ كرده بود ناچارش می ساخت در استنتاج این امر از كشفیات خود كه این باید در واقع نشانگر چیزی باشد كه از لحاظ زیستی ناممكن است، تردید می كرد. در عوض به پذیرش نوع محدودی از دگرزایی وابسته به تولید مفروض حشرات گیاهی از بافت های زندگی گیاهی و كرمهای پارازیتی از ارگانیسم میزبان ادامه داد. به رغم این استثناها بر قاعده همین كه ردی نظیره خلق الساعه را مردود شمرد به سرعت پذیرفته شد و موجب وارونگی دیدگاه علمی در باب این موضوع گردید- نتیجه ای كه نه تنها ناشی از ارزش براهین تجربی وی بود، بلكه ناشی از این امر نیز بود كه، در زمانی كه وی آن براهین را اقامه می كرد، باور سنتی تحت تأثیر پیشرفت های انقلابی در علوم طبیعی آشكارا فعلیت خود را از دست داده بود.

در میان كسانی كه پس از آن در بی اعتبار شدن خلق الساعه نقش داشتند، حشره شناس برجسته یان سوامردام (80-1637) قرار داشت. چندان طولی نكشید كه تحقیقات وی در باب حشرات گیاهی كه توسط مالپیگی و والیسنیری كامل شد، به رد تبیینهای دگرزایانه از این پارازیت های گیاهی منتهی شد. به علاوه، توصیفات آناتومیكی دقیق وی روشن ساخت كه حتی «پست ترین» حشرات ساختارهایی نشان می دهند كه آن چنان شگفت آور و پیچیده است كه احتمال مبدأ خودبه خودی را برای آنها نیز مانند سازمان یافته ترین جانوران از میان می برد. سوامردام، كه سخت تحت تأثیر تعیین ساختاری دقیق تمام موجودات زنده قرار گرفته بود، امكان پس زایی را نیز مورد تردید قرار داد. نظریه پیش تشكیلی وی، كه فرض می كرد تمام حیات تولیدمثل شده باید از لحاظ ریخت شناسی در بذر والد «از پیش وجود داشته باشد»، با چنان موفقیتی... روبرو گردید كه این یا آن روایت آن در قرنی كه در راه بود، بر اندیشه زیست شناختی حاكم بود. تحت تأثیر پیش تشكیل گرایی، و معیارهای اكید نظم مندی مكانیكی و ثباتی كه در كل نظریه تولید وارد می كرد، اكنون به نظر اغلب زیست شناسان باور از رواج افتاده به خلق الساعگی زندگی در تناقض با قوانین عمومی طبیعت بود.

اما، هم زمان با این تحولات، كه چشم انداز رانده شدن خلق الساعه را به برزخ افسانه های شبه علمی می گشود، كشف جهان ارگانیسمهای میكروسكوپی توسط آنتونی لیوونهوك (1723-1632)، سرانجام اگر نه بلافاصله، مرحله كلاً جدیدی را در بقای این نظریه آغاز كرد. بنیانگذار پیش زیست شناسی خود اكیداً با این تصور مخالف بود كه «جانوران ریز» وی ممكن است از ماده در حال فسادی برخاسته باشند كه محیط زیست آنها را تشكیل می دهد. لیوونهوك، با توجه به هم آوری و درهم آمیزی پیش زیان- اما بدون تفسیر درست پدیده ها- تصور كرد كه فرزندان آنها لابد مانند گونه های قابل رویت تر، از تزویج حاصل می شوند. با این همه، ظهور انبوه میكروارگانیسمها در محیط های آلی ابتدائا فاقد حیات، فقط در فواصل كوتاه، این تصور را ایجاد می كرد كه آنها از ناكجا بیرون جسته اند. از آنجا كه سرعت تكثیر آنها بشدت از ریتم معمول تولیدمثل متفاوت بود، فرض این نكته پذیرفتنی به نظر می رسید كه ممكن است علتی خارق العاده، مانند فرآیند تراجهش در خود ماده آلی، در كار باشد. اما، اگر پیشرفت های نخستین میكروبیولوژی بدین ترتیب به شكل گیری مجدد دگرزایی در میكروجهان كمك كرد، باید تأكید كرد كه ناتوانی فنی در تعیین انحای تولیدمثل پیش زیان در قرون هفدهم و هجدهم، به احیای این اندیشه در همان مبنای غیرانتقادی كه در گذشته پیش از ردی از آن برخوردار بود، نگردید. با هدف علمی جدید تعمیم همان یكنواختی اصول و عملیات كه فیزیك را مشخص ساخته بود به زیست شناسی، بیشتر فرض می شد كه میكروارگانیسمها باید تولیدمثل نوع خود را با فرآیندهایی مشابه با گونه های بزرگتر انجام دهند. در كل، محل تردید به نظر می رسید كه صرف اختلاف اندازه بتواند مكانیسم ایجاد را تغییر دهد. به علاوه، جبری كه علوم مكانیستی در مفهوم طبیعت وارد ساخته بودند، خود مفهوم «خودانگیختگی» را ظاهرفریب ساخته بود. باید به این، رواج «الاهیات های» مختلف «طبیعت» را در نیمه نخست قرن هجدهم افزود كه نویسندگان آنها كه می خواستند كیهان دارای نظم مكانیكی را با طرح های مشتی خدا برابر بیانگازند، به این باور رسیدند كه هیچ چیز این هماهنگی در آفرینش را به خوبی نگرش پیش تشكیل گرا به مبدأ تمام حیات بیان نمی كند. با توجه به این الاهیات پردازی طبیعی در باب مسائل اساسی زیست شناسی، اندیشه كهن خلق الساعه، برای نخستین بار، به نتایجی بدعت آمیز رسید و به داشتن استعداد طبیعت گرایانه و غیرمذهبی متهم شد- امری كه نقش خاص آن در دوران روشن گری تبیین خواهد شد. اما هرچند اكثریت عظیم دانشمندان تاحدود 1750- هم در زمینه علم و هم در زمینه دین- در رد دگرزایی به اندازه كافی محتاط بودند، این مسئله كه «جانوران ریز» چگونه به وجود می آیند، به معنای تجربی، كاملاً حل نشده باقی ماند.

هنگامی كه جان نیدهام در اكتشافات جدید میكروسكوپی (1745) اعلام كرد كه مخلوقات ریز مارماهی مانند ممكن است از بذر كپك زده گندم كه در آب قرار داده شده، ایجاد گردند، زمینه مسئله از این قرار بود. هرچند آنچه وی در این موقعیت دریافته بود، فقط احیای نوعی كرم بود كه در ابتدا به صورت خشك و بی حركت در درون «گل» غلات معینی می نشینند، اما یادداشت بعدی نیدهام «مشاهداتی در باب ایجاد، تركیب و تجزیه مواد جانوری وگیاهی» از دگرزایی بر مبنایی آشكارا متفاوت و بر زمینه هایی دوربردتر دفاع كرد. ادعا شده بود كه ارگانیسمهای میكروسكوپیكی را می توان به طور خودبه خودی از درهم آمیز یهای مختلفی كه با سس گوشت گوسفند، بذرهای خیس خورده و مانند آنها تهیه شده، به دست آورد. نیدهام بر آن بود معتقد بود كه هر اقدامی را كه برای سترون سازی و جداسازی محیط كشت لازم بوده، انجام داده است. در واقع، روشهای وی در جوشاندن و مهر كردن محتویات ظروف، بسیاری چیزها از دست می رفت. اما مشاهدات وی- هرچند آمیخته به خطا بود- بر روی علوم زیست شناختی دوران وی از تأثیر بسیار و از جهاتی مثبت داشت. بوفون كه در این آزمایش ها همكاری كرده بود، نه فقط از تفسیر جدید از خلق الساعه حمایت كرد، بلكه آن را به سنگ پایه نظریه خود در باب «ملكول های آلی» تبدیل نمود كه امید داشت به وسیله آن جای پیش تشكیل گرایی بد هدایت شده را كه هنوز موارد بسیار زیادی از آن مبهم بود، به تبیینی پس زایانه از تولیدمثل بدهد. به علاوه، دیدگاه های نیدهام گرایشی را به سوی طبیعت گرایی در زیست شناسی رواج داد كه مانند دیگر وجوه فلسفه قرن هجدهم خود را در تضاد شدید با انحاء تفكری نشان می داد كه با متافیزیك و الاهیات سنتی در ارتباط بود. شاید نظرگیرترین مثال این امر را دیدرو داده باشد كه در رؤیای دالامبر (Reve de d'Alembert) از اندیشه خلق الساعه به مثابه جزئی منطقاً ضروری در نظرات الحادی این كتاب در باب منادی تكاملی اشكال حیات استفاده نموده است. خلق الساعه در روشنگری فرانسوی به موضوع دعوایی ایدئولوژیك میان ماتریالیست ها و ضدماتریالیست ها تبدیل گردید كه در آن دین گرای طبیعیی مانند ولتر «مارماهی های ساخته شده از خمیر» نیدهام را به سخره می گرفت و زیست شناسان «متعارفی» مانند رومور، هالر و بونه بشدّت در برابر تمایل طبیعت گرایانه بوفون و برخی از پیروان وی مقاومت می كردند.

در 1765، لازارو اسپالانزانی در مشاهدات میكروسكوپی درباره سیستم ایجاد نیدهام و بوفون، دگرزایی خیسه ها را رد كرد. وی با كنترل دقیقتر آزمایشهای پیشینیان خود، دریافت كه هرگاه فلاسكی حاوی آمیزه آلی و هوا كاملاً بسته و سراسر آن حرارت داده شود، هیچ ارگانیمسی تولید نمی كند. وی استدلال كرد كه آمیزه های نیدهام به جای اینكه حاصل خلق الساعه باشند، نتیجه سترون سازی ناقص هستند. اما، هرچند استنتاج اسپالانتزی روی هم رفته معتبر بود، اقناع منتقدان وی، با توجه به محدودیت های تكنیك آزمایش در آن زمان، ناممكن بود. این منتقدات ایراد می گرفتند كه آزمایش های وی قطعی نیست، زیرا حرارت دهی زیاد ظرف محتوی خیسه، محتوی هوا و ماده آلی آن را از لحاظ شیمیایی ناقص ساخته و موجب گردیده كه برای ایجاد و حفظ حیات نامناسب باشند.

به دلیل این بن بست، تا حدود 1860، كه پاستور به دلیل علاقه خود به بیوشیمی تخمیر كه نمی توان آن را بدون آنكه در ابتدا فهمی از مبدأ و نقش انواع میكروارگانیسم ها در مایعات در حال تخمیر به درستی بررسی كرد به سراغ این مسئله آمد، زیست شناسان در مورد خلق الساعه ریز جانوران بلاتكلیف ماندند. پاستور نوع آزمایشی را كه قبلاً، هرچند به طور غیرقطع توسط شرودر و داچ انجام می شد، تكمیل كرد و بدین ترتیب نتیجه گرفت كه محیط كشت سترون به طور نامتناهی عاری از حیات میكروسكوپی باقی می ماند، به شرط آنكه از هوایی «كه از لحاظ شیمیایی تغییر نیافته» و با آن در تماس قرار می گیرند، تمام ذرات خارجی به دقت بیرون آورده شده باشد. از این حقایق نتیجه گرفت كه میكروارگانیسمهایی كه پس از مدتی در خیسه سترون پدیدار می شوند و با تكثیر خود موجب می گردند كه خیسه تخمیر شود یا بگندد، نه از نیرویی حیات بخش در ماده در حال فساد، بلكه از آلودگی با «جرم هایی» كه عموماً در اتمسفر شناورند. نظریه كیهان زامی با آزمایش های ابتكاری كه جان تیندال برای اثبات این امر انجام داد كه خیسه های باز ماده آلی سترون، اگر با هوای از لحاظ اپتیكی خالص احاطه شده باشند، نمی توانندباكتری تولید كنند، بیشتر تأیید گردید. با این همه در نزاع مشهور میان پاستور و اف.ا. پوشه، پوشه سخن خود را بر دو كتاب قطور به نام های دگرزایی یا رساله در باب دگرزایی(5) (1859) و آزمایش های جدیدی در باب خلق الساعه و مقاومت حیاتی(6) (1863) مبتنی ساخت كه آزمایش زیادی را شرح می دادند كه نتیجه آنها مخالف نتیجه ای بود كه پاستور به دست آورده بود. این حقیقت كه پوشه و همكاران وی، اساساً در انجام همان آزمایش های پاستور به طور سازگار و در جایی كه منتقدان آنها هیچ چیز نمی یافتند، شاهد رشد باكتریایی بودند، احتمالاً به جای اینكه به علت فقدان مهارت آزمایشگاهی باشد، حاصل ترجیح محیط های كشتی بود (مانند خیسه یونجه كه در آن اسپور باسیل یونجه می تواند در برابر عمل بلندمدت جوشیدن آب مقاومت نماید) كه نمی شد با روشهای مورداستفاده در آن زمان، آنها را به طور كامل سترون ساخت. نزاع پاستور- پوشه در دهه 1860 بازتاب های ایدئولوژیكی نیز داشت كه قرن هجدهم را به یاد می آورد. اما اگر ماتریالیست ها و ضد روحانیون مایل بودند كه یك بار دیگر خلق الساعه را تأیید نمایند، در حالی كه حزب دینی (كه خود پاستور نیز در آن بود) به مخالفت با آن ادامه می داد، این وجه كاملاً ثانویه موضوعی باقی ماند كه سرانجام براساس ملاحظات اكیداً عملی حل شد. اخراج دگرزایی از میكروبیولوژی و شناخت حاصله كه میكروارگانیسمها نیز مانند تمام اشكال قابل رؤیت تر حیات، فقط به وسیله نوع خود تولیدمثل می شوند، تأسیس باكتری شناسی را به مثابه علمی دقیق و كاربردهای انقلابی آن را در ایمنی شناسی و در درمان بیماریهای عفونی، ممكن ساخت. از آن پس، هرگاه كه دعاوی تجربی جدیدی مانند ادعاهای اچ.سی.باستین در دهه 1870، برخلاف قانون زیست زایی مطرح گردیده، همیشه این امكان وجود داشته است كه با اصلاح روش های كلاسیك پاستور نشان داده شود كه خلق الساعه در واقع روی نمی دهد.

هرچند پاستور و پیروان وی سرانجام دگرزایی را رد كردند، این وضعیت روایت دیگر خلق الساعه- را كه با دیرینه زایی یا نخستین مبادی حیات بر روی سیاره ما در ارتباط است- بیان نمی كند. اراسموس داروین در معبد طبیعت(7) (1802) تصمیم گرفته بود كه اندیشه های خود را در باب این موضوع به نظم بكشد: «... بدون والدی، با زایشتی خودبه خودی/ نخستین جوانه های خاك جاندار بر می خیزد/ از شكم طبیعت، گیاه یا حشره شناور می گردد/ و جوانه ها یا نفس ها، با اندام هایی كهین». به دنبال اراسموس داروین، لامارك در فلسفه جانورشناختی(8) (1809) پیوندی میان نظریه خاص تكامل و این مفهوم ایجاد كرد كه نیروهای فیزیكی- شیمیای حتی هنوز هم به خلق خودبه خودی ارگانیسمهای اولیه ای مانند خیسه ها و جلبك ها ادامه می دهند. لامارك ادعا كرد كه، هرچند در حال حاضر آن اشكال حیات كه بالاتر از ابتدایی ترین مرتبه قرار می گیرند خود را به طور جنسی تكثیر می نمایند، تمام آنها در اصل مدت ها پیش از نوع نمون(9) های بسیطی پدید آمده اند كه طبیعت، مانند همیشه، قادر است «مستقیماً» به صحنه بیاورد. لورنز اوكن (1851-1779)، به شیوه ای مشابه و در عین حال یادآور نظر یونانیان باستان دربارة بنیاد جهان نیز بود، فرضیه Urschleim، یا ماده آلی اولیه را مطرح ساخت كه تكامل تمام گونه ها از آن و احتمالاً در دریا آغاز گردیده و به گفته وی حتی هم اكنون هم موجب ظهور مخلوقات ساده ای مانند پیش زیاد می گردد. بدین ترتیب، در نیمه نخست قرن نوزدهم، مانند قرن پیش، باور به خلق الساعه موجب ترویج مفهومی تكاملی از طبیعت گردید.

در این وجه از مسئله، مخالفت پاستور با دگرزایی روی هم رفته قطعی نبود و تاحدی در سطحی نظری تر به واسطه موفقیت داروینیسم پس از 1859، موازنه می گردید. پذیرش عمومی تكامل آلی برمبنای زمینه های علمی مؤكد این فرض را تقویت می كرد كه نخستین گام در عروج حیات، به محض فراهم شدن شرایط زمین شناختی لابد تشكیل نوعی پروتوپلاسم اولیه از علل اساساً فیزیكی- شیمیایی بوده است عللی كه به علاوه ممكن است به طرزی پذیرفتنی هنوز هم هرچند به شكلی بسیار تضعیف شده در وضعیت فعلی كره زمین، فعال باشند. هنگامی كه در سال 1867، بررسی كف اقیانوسی اطلس Bathybius اسرارآمیزی را عیان ساخت، یعنی ماده ژلاتینی بی شكل را كه تصور می شد نمونه ای از پروتوپلاسم بنیادی باشد كه آزادانه زندگی می كند، این تأملات موردحمایت احساسی قرار گرفت. هرچند روشن شد كه این ادعا و ادعاهای بعدی خطاست و به رغم این حقیقت كه مدت ها قبل از آنكه معلوم گردد پروتوپلاسم به هیچ روی جرم همگن پایداری نیست، بلكه حتی در ساده ترین سلولها، جرم دینامیك بسیار سامان یافته ای است، تكامل گرایان نمی توانستند كاری به جز ادامه این تصور انجام دهند كه نوعی از هستی حیاتی اولیه، هرچند دیگر وجود ندارد، در گذشته های دور قبل از آنكه به ساختارهای پیچیده ای كه اكنون در همه جا بر روی زمین یافته می شود، تكامل پیدا كند، به طور شیمیایی تشكیل شده است. از جمله كسانی كه به این یا آن نحو، این نگرش دیرینه زایی را تأیید می كردند، هاكسلی، پفولگر، لو دانتك، ورورن، لدوك و مانند آنها بودند. به علاوه، اندیشه خلق الساعه، در این شكل، به طور منطقی در تمایلات فكری یگانه پرستی یا ماتریالیستی جذب گردید. برای مثال، لودویگ بوختر، در چاپ های بعدی اثر خود را بعنوان قدرت و ماده (Kraft und Stoff) (1855) خودزایی حیات را مدركی دال بر اینكه انرژیهای ذاتی ماده به تنهایی همه چیز را به وجود آورده اند، خاطرنشان كرد. به ویژه ارنست هاكل، به مفهوم دگرزایی اولیه درتلفیقی كه میان داروینیسم و طبیعت گرایی به عمل آورد، اهمیتی اساسی داد. وی، با فرض وحدتی بنیادین میان عرصه های ماده جاندار و بی جان، تشكیل مونرا (monera) یعنی آنچه را تصور می كرد از لحاظ نظری ابتدایی ترین ارگانیسم فردی باشد، به برخی تركیبات پروتوپلاسمی نسبت می داد كه به نظرش هنوز هم در طبیعت از واكنش های شیمیایی خودبه خودی پدید می آیند.

وضعیت اندیشه خلق الساعه در قرن

حاضر تغییری اساسی نكرده است. درست است كه این اندیشه در دهه های 1920 و 1930، در نتیجه برخی ابعاد شگفت آور رفتار ویروس ها، یك بار دیگر مورد بحث قرار گرفت؛ اما مطالعات بعدی موضوع روشن ساخت كه، هرچند ویروس ها با فرآیندی كه به طرزی منحصربه فرد طفیلی گونه است در سلولهای میزبان تكثیر می شوند، برای ایجاد ویروس های جدید، یك ویروس از پیش موجود لازم است. دوران ما شاهد تبیین هایی مختلف بوده كه در مورد نحوه پیدایش نخست حیات بر روی زمین مطرح گردیده، از جمله پیدایش اتفاقی آن در نتیجه بسپارش امینواسیدها در تركیبات پروتئینی زیستزا. اما، به دلایل آشكار، این حدس ها قابل اثبات نبوده اند. هنوز حیات به طور شیمیایی در آزمایشگاه سنتز نشده است، به رغم نظریاتی در مورداینكه چگونه ممكن است در آغاز به وسیله عوامل طبیعی سنتز شده باشد. زیست زایی- یا این قاعده كه حیات جدید به وسیله والدی از پیش موجود تولید شود- دست كم در سیاره ما، بدون استثنا معتبر مانده است. اما، تصور اینكه چگونه ممكن است همیشه چنین بوده باشد، دشوار است. بدین ترتیب، اندیشه خلق الساعه، در این اصل كه وجوه نوع نمون های انتقالی حیات زمانی به صورت دگرزایانه شاید در دوران زمین شناختی متفاوتی و در بیش از یك نقطه پدیدار گشته اند و در دوره ای زمانی بلندی كه برای تكوین مكانیسمهای ژنتیكی خود تولیدگر لازم بوده شكوفا شده اند، به مثابه جزئی گریزناپذیر از تكامل آلی دوام آورد. در آن سوی چنین فرضیه ای، خلق الساعه به مثابه امكان نظری محض باقی می ماند. مثلاً، هیچ دلیلی قطعی وجود ندارد كه خلق الساعه هنوز هم، یا در مرحله بدوی خود یا در مرحله ای پیشرفته، در جایی در روی زمین در جریان نباشد. این را كه چنین فرآیندی هنوز در جایی مشاهده نشده است، می توان به نادر بودن شدید آن، یا به اندام فوری محصولات آن توسط موجودات زنده دیگر نسبت داد. نه نازیست زایی و نه دگرزایی را می توان به طریق پیش بینی نسبت به هستی های بشدت ویروس مانند یا هنوز كاملاً ناشناخته ای كه مرتبه ای غیرقابل رؤیت را از حیات را میان جهان های غیرآلی و آلی اشغال می كنند، كنار گذاشت. در این معنای خاص، اندیشه خلق الساعه، امروز عمدتاً به مثابه وسوسه ای برای گسترش یا استعلای مرزهای زیست شناسی زنده مانده است